سلام ای نازنین من ... که نرفتی از یاد
نشستم بازم همه نوشته هات و از اول که تو وب گذاشته بودی و خوندم.... چه حرفایی، گله کردنا، آرزوها ، شادی ها و خاطرات، قهر و آشتی کردن و ... وای که چقدر ما با هم حرف داریم ولی از هم دور شدیم... م ج.. ع د.. ع دد ... مهربونم.. قشنگم.. عزیز دلم... انگار دل منم میخواد همیشه اینطور صدات بزنه ولی اجازه نداره.. انگار دل منم تنگ تنگ شده واسه ناز دادنات... اینکه بغلت کنمف یه دل سیر بغلم گریه کنی و بدونی پیشتم، بعد اینقدر سبک بشی و بخندی که فقط خاطره های خندیدنت و تو دفترت بنویسی... راستی یه بار دیگه میشه دفترت و بخونم؟ حرفای نشنیده رو، تو روزای نبودنم بخونم؟ حسی که داشتی وقتی اخم و ناراحتیم و می دیدی و نمیشد بهم بگی ولی تو دفترت نوشتی؟
میدونی روزگار نذاشت ما پیش هم باشیم حالا یا بواسطه حرفای این و اون یا اشتباهات خودمون ... نمیدونم... ولی همیشه دعات میکنم.. گاهی با حرفات اینقدر دلم میشکنه ولی یاد قولم میافتم که نباید ازت ناراحت شم... قشنگم سعی میکنم خوب باشم و سرپا تا بتونم سرپا نگهت دارم... منم نشونه های افسردگی رو دارم ولی بدون با همه بد حالیم بازم اب پیشته...
چقدر میخواستم از پیامات تو وب بگم ولی دارم میرم ن م ا ز....
همیشه به خدایی میسپرمت که خیلی از ما مهربون تره، قدرتمند تره، حکیم تره و صبور تر.... همون خدا بهترین محافظته عزیزم....
د د همیشگی. اب